تبليغاتX
صدای دل
می خواهم تا دیر نشده خود را بهتر بشناسم

کاش بودم در گلوی شیر خوارت عقد ه ای    

تا جواب ناله وا غربتایت میشدم 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 18:4 | لینک  | 

همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست .
 
*گفتم: خسته‌ام *
*گفت: لاتقنطوا من رحمة الله *
* .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. *

*گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! *
*گفت: فاذکرونی اذکرکم *
* .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.*

*گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ *
* گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا *
* .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.*

*گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ *
* گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله*
* .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.*
*گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه! *

ادامه مطلب
نوشته شده توسط نرگس در ساعت 0:53 | لینک  | 

با سلام خدمت همه دوستانی که بهم لطف دارند وبا نظرات ارشمندشون منو شرمنده می کنند

اما من نمی دونم چرا نمی تونم براشون نظر بگذارم باور کنید . اگر راه حلی دارید برام بنویسید

و از همین جا می گم که ممنونم که بهم سر زدیدو مطالب شما هم عالی است مثل همیشه و

از مطالب عالی و جذابتون لذت می برم همیشه و همیشه و همیشه ....

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 0:5 | لینک  | 

الهي و ربي من لي غيرك

 

خدايا:
به من توفيق تلاش مقابل شكست، صبر در نوميدي، 
فداكاري در سكوت، دين بي دنيا،ايمان بي ريا،
خوبي بي نمود، عشق بي هوس،
دوست داشتن بدون آنكه دوست بداند روزي كن...
و همواره با من بمان و تنهايم مگذار.
کمکم کن هرگز فراموشت نكنم
كه آرامش دل تنها با ياد تو ميسر است
توفيقم ده كه بيش ازطلب همدردي، همدردي كنم
بيش از آنكه مرابفهمند ديگران رادرك كنم
بيش از آنكه دوستم بدارند، دوست بدارم
زيرا در عطاكردن است كه مي ستانيم
و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم
و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم

آمين...

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 23:23 | لینک  | 

من از همه شما دوستان متشکرم به خاطر نظرات ارزشمندتون

و منو ببخشین که به شماها سر نمی زنم با اینکه خیلی دلم برای همه شما عزیزان تنگ شده اما....

از دست این حقیر دلخور نشین وخواهش می کنم  برام دعا کنین

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 19:44 | لینک  | 

 

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به(بهتر)

 نمیشد...مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی الدام گفتی.

پرسیدندش که شکرچه میگویی؟ فرمود:شکرآنکه به مصیبتی گرفتارم نه

 به معصیتی.

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 14:3 | لینک  | 

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:

 ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 21:3 | لینک  | 

خط می کشم به روی هرچه سیاهی و دود.

دل سپرده ام به تو ، به هستی و بود و نبود.

مثل شب و عمق نگاه می توان راه پیمود.

می توان هر شب از نگاه پنجره ها غم را زدود.

من روزها را شمرده ام دل به دریا سپرده ام و دست بالا برده ام تا خداتا اوج نیایش و دعا. من با تمام وجود به اندازه همه دریا ها و ماهیان قرمز، تصویرهای متحرک کشید ه ام .

گاهی چیزی شبیه خودم دیده ام .گاهی گلی از باغچه دل چیده ام و در تولدخورشید حس مبهم را لمس کرده ام . من در خیابانی با کوچه های کهن و درجاده ای مانده ام با چشمان یاسمن ، آویزانم از درخت و چمن .

داستان به نیمه می رسد و صدای پشت پنجره هنوز باقی است . به دیوار خسته ای می مانم که در پهنای آن ، تمام کلمات و واژه ها از هم جدا افتاده اند .

نمی خواهم بدانم آن سوی پنجره چه می گذرد فصل اقاقی برای من کافیست.

 

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 12:18 | لینک  | 

 تبریک سال نو

یا مقلب ، قلب ما را شاد کن

یا مدبر ، خانه را آباد کن

یا محول ، احسن الحالم نما

از بدیها فارغ بالم نما

عید بر شما دوستان عزیزی که یادی از ما می کنیدمبارکباد

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 0:4 | لینک  | 

 دیوار بلند آرزو

دل پنجره بارانی است

وسکوت سنگین شب

فراخوان تکرارو غرور

خاطره ها در پشت دیوار بلند آرزو

به صف ایستاده اند

آسمان بی مهر است وستاره ها خاموش

از فراسوی زمان ...

پرنده ای زمزمه می کند :

وفا گم شده است

"باوری نیست"...

"و لحظه ها ، در گرو ثانیه ها یخ زده اند"

و ... چه اندازه هوا دلگیر است ...

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 1:10 | لینک  |