و منو ببخشین که به شماها سر نمی زنم با اینکه خیلی دلم برای همه شما عزیزان تنگ شده اما....
از دست این حقیر دلخور نشین وخواهش می کنم برام دعا کنین
پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به(بهتر)
نمیشد...مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی الدام گفتی.
پرسیدندش که شکرچه میگویی؟ فرمود:شکرآنکه به مصیبتی گرفتارم نه
به معصیتی.

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

خط می کشم به روی هرچه سیاهی و دود.
دل سپرده ام به تو ، به هستی و بود و نبود.
مثل شب و عمق نگاه می توان راه پیمود.
می توان هر شب از نگاه پنجره ها غم را زدود.
من روزها را شمرده ام دل به دریا سپرده ام و دست بالا برده ام تا خداتا اوج نیایش و دعا. من با تمام وجود به اندازه همه دریا ها و ماهیان قرمز، تصویرهای متحرک کشید ه ام .
گاهی چیزی شبیه خودم دیده ام .گاهی گلی از باغچه دل چیده ام و در تولدخورشید حس مبهم را لمس کرده ام . من در خیابانی با کوچه های کهن و درجاده ای مانده ام با چشمان یاسمن ، آویزانم از درخت و چمن .
داستان به نیمه می رسد و صدای پشت پنجره هنوز باقی است . به دیوار خسته ای می مانم که در پهنای آن ، تمام کلمات و واژه ها از هم جدا افتاده اند .
نمی خواهم بدانم آن سوی پنجره چه می گذرد فصل اقاقی برای من کافیست.
یا مقلب ، قلب ما را شاد کن
یا مدبر ، خانه را آباد کن
یا محول ، احسن الحالم نما
از بدیها فارغ بالم نما
عید بر شما دوستان عزیزی که یادی از ما می کنیدمبارکباد

دل پنجره بارانی است
وسکوت سنگین شب
فراخوان تکرارو غرور
خاطره ها در پشت دیوار بلند آرزو
به صف ایستاده اند
آسمان بی مهر است وستاره ها خاموش
از فراسوی زمان ...
پرنده ای زمزمه می کند :
وفا گم شده است
"باوری نیست"...
"و لحظه ها ، در گرو ثانیه ها یخ زده اند"
و ... چه اندازه هوا دلگیر است ...

سجاده سبز دعا را می گشایم و با آب باران وضو می سازم .درمحضرعظیم تو سر بر سجده می نهم و نجوای یارب یارب را زیر لب زمزمه می کنم .دستهای خسته و ناتوانم را به سوی بارگاه مقدست دراز می کنم تا تو آن را پر ازعطر گل یاس سازی .
آنقدر از دردهایم با تو می گویم که چشمانم هوای باریدن می کند. در پس اشکهایم تو را می بینم که می گویی هر کس مرا بخواند .اورا اجابت می کنم پس تو را می خوانم ای تنها امید ناامیدان
.jpg)
می توان در کوچه باغ آرزو
طعم گهای محبت را چشید
می توان همچون نسیم روی آب
در صدف تار مودت را تنید
می توان با زورق امید و عشق
تا رهایی رفت و غمها را ندید
می توان با نم نم باران شب
تا کران پاک دریا ها دوید
می توان از سایه های شب گذشت
غربت و تنهایی دل را ندید
می توان همراه بال شاپرک
تا خدا رفت و به فرداها رسید
پاسخ تمام سوالات را می توان فهمید
از نگاه ِ دیگرانی که شاید برای لحظه ای آنها را دیده باشی.
دورترین احساس ِ بشر روزی سر آغاز ِ نزدیکترین احساس می گردد وما را حیرانِ همین دقیقه ها می کند.
سالهای دور می گذرد تا نزدیکی آغازشده باشد بر موجودی که خودرا بی احساس ترین ، می خواند.
نظاگرِ خلقت تو ایستاده ام با دهان باز و تعجب بر احساس ِ پاکت
دنیا را به زیبایی آفریده ای ای معشوق ِ بی همتای من.
آسمان ِ دلم اگر ابریست، آسمان ِ دوستی تو که همیشه آبیست، یک دست و بی هیچ دست بردنی. آن هم دست ِ انسانی که خود را شور همه ی آفاق می داند و دوباره زمین می خورد.آن هم از غرور همیشگی اش ، بی آنکه بداند تو هستی و تو، اگر هیچ هم نباشد !
قبول داری که مرا حیران کرده ای بعد از هر دیداری و هر آغازی برای شروع یک طلوع؟
این آدمی را چه شده که سنگ است ومیان سنگی اش یک گل روییده، آن هم فقط به نام و یاد تو.
بی شک هر روز همین خواهد شد بی هیچ دغدغه ای برای انکار حقیقت ِ زندگی.
آرامِ جانِ من
کدام را باور کنم؟
این گل را یا سنگ بودن این سنگ را.
چشمانم را اگر بشویم تو را خواهم دید؟؟؟
به دلداری آسمان رفته بودم و خود غافل که باران ِ این آسمان به دلداری من آمده،
خوب که نفس می کشم نفسهای تو را میان ریه هایم احساس میکنم
آغازگر ِ من دستهای نیاز به روی تو باز است و نگاه های غمگین و گله مند به سوی تو!
امید را در دل چند نا امید بکارم و وعده ی حقیقی تو را در کدام سیاهچاله سر دهم که سودای نا امیدی همه را بر داشته و کسی به قلب خسته اش نگاه نمی کند که گلی را به امید رویشی دوباره در سینه اش رویانده ای.
ای کاش برای چند ثانیه، عقربه های ساعت بایستند و نگاه ها همه بر دل باشد وعقلها همه حیران از شاهکار ِ تو.
امیدم را نا امید مکن. تو هنوز خدایی و من بنده ی سرگردان ِ به راه تو.
دستهارا می بینی؟؟؟
به التماس ِ تو ایستاده ام. دستانم را بگیر و باورم کن
هزار بار هم که شده تکرار می کنم. دلم را از من مگیر > و خود را از دلم که خانه بی صاحب خانه ویرانه است بی چراغ.
سودای تو را اگر نداشتم چرا بهانه می کنم برای فریاد زدن !
چرا میان من با آن کر ولال تفاوت گذاشته ای مگر او نیاز به فریاد ندارد؟ نمیدانم هزیان می گویم یا دلم دوباره هوای تو کرده؟؟
هر چه هست می خندم که تو را از خود نا امید نکنم.حواسم هست، حواست همیشه هست.
یادت می آید بازی یادم تو را فرامو ش که من همیشه فراموش کار بودم
تو....بگذریم هر چه هست خواهد گذشت
کاش بر زیبایی بگذرد.
آمین " نسرین "
سکوت دردناک است . اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد ، و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد . درون هر چیز ، در اعماق هستی ، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم . هر آنچه امروز هستیم ، از سکوت دیروز زاده شده